X
تبلیغات
قصه یک خواب فراموش نشدنی

قصه یک خواب فراموش نشدنی

چیزی نمانده است، تا پایان زندگی من

سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز

بعد از یک وقفه طولانی برگشتم به کلبه ی تنهایی خودم

با عرض پوزش و معذرت خواهی بابت دیر آپ شدن وبلاگ

از دوستان و بازدید کنندگان عزیز دعوت میشود دعا و خواسته هایی که از خدا دارند در وبلاگ نظر بگذارند و در صفحه اصلی نمایش داده شود

با تشکر

مدیر وبلاگ خواب

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 21:8 توسط ابراهیم عاشق |


بعضــي اشــکهــــا هستند
بــــي دليل
بـــي بهانـــه
يـــک دفعـــه
نصفـــــ شبــي
عــجيب ، آدم را آرام مـيکنند . . .

نگاره: ‏بعضــي اشــکهــــا هستند
بــــي دليل
بـــي بهانـــه
يـــک دفعـــه
نصفـــــ شبــي
عــجيب ، آدم را آرام مـيکنند . . .

:( :'(‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:17 توسط ابراهیم عاشق |


از زیـر سنـگ هم کـه شده پـیدایم کـُن …
مـدت هاست که تـنهـایی هـای مـرا …
دست هـای جـستجوگـری لـمس نکـرده انـد.


نگاره: ‏از زیـر سنـگ هم کـه شده پـیدایم کـُن …
مـدت هاست که تـنهـایی هـای مـرا …
دست هـای جـستجوگـری لـمس نکـرده انـد.

:/‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:16 توسط ابراهیم عاشق |


پارسال با او زیر باران راه میرفتم…

امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشکهایم دیدم…

شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود


نگاره: ‏پارسال با او زیر باران راه میرفتم…

امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشکهایم دیدم…

شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود


:'(‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:14 توسط ابراهیم عاشق |


وزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت :50 سنت
پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند ی گفت 35 سنت
پسرگفت: لطفا یک بستنی ساده برایم بیاورید
خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت.
پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود!!!

نگاره: ‏روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت :50 سنت
پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند ی گفت 35 سنت
پسرگفت: لطفا یک بستنی ساده برایم بیاورید
خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت. 
پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود!!!

<3‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:13 توسط ابراهیم عاشق |


موهایم را
آنقدر کوتاه میکنم
تا خاطره انگشتانت را
از یاد ببرند ...
دیری نمی پاید،
خاطراتت
دوباره می رویند .. !!


نگاره: ‏موهایم را
آنقدر کوتاه میکنم
تا خاطره انگشتانت را
از یاد ببرند ...
دیری نمی پاید،
خاطراتت
دوباره می رویند .. !!

:(‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:12 توسط ابراهیم عاشق |


بعضي‌ها را بايد شــنيد ،
بعضي‌ها را فقط بايد ديــد ،
بعضي‌ها را مي‌توان خــريد !
.
.
.
بعضي‌ها را بايد فــروخت ...
بعضي‌ها را بايد نــديد ،
بعضي‌ها را بايد فــهميد ...
.
.
.
بعضي‌ها را بايد فرامــوش كرد ،
از دست بعضي‌ها نمي توان رهــا شد !
بعضی ها از دست دادنشان چه غــم عــظيمی ست ...


نگاره: ‏بعضي‌ها را بايد شــنيد ، 
بعضي‌ها را فقط بايد ديــد ،
بعضي‌ها را مي‌توان خــريد !
.
.
.
بعضي‌ها را بايد فــروخت ... 
بعضي‌ها را بايد نــديد ،
بعضي‌ها را بايد فــهميد ...
.
.
.
بعضي‌ها را بايد فرامــوش كرد ،
از دست بعضي‌ها نمي توان رهــا شد !
بعضی ها از دست دادنشان چه غــم عــظيمی ست ...

:(‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:7 توسط ابراهیم عاشق |


به ماه خدا " رمضــــــــــان " نزدیک می شویم !!!
بار دیگر وقت بخشیدن و صاف کردن دلهاست .
پس اگر
.
.
.
نگاهی ، صدایی ، زبانی ، حرفی از من بر دلتان زخمی انداخته ،
به بزرگی میزبان این ماه مرا " ببخشــــید" !!!!
شاید فرصتی برای " جبــــران "نباشد !!

التــــــماس دعــــا
نفــــــــــس
نگاره: ‏به ماه خدا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:6 توسط ابراهیم عاشق |


فقط گوشه چشمي از نگاه خداوند ،
براي خوشبختي انسان کافيست ،
به اميد آنکه هميشه در نگاهش باشي !!!!

نگاره: ‏فقط گوشه چشمي از نگاه خداوند ،
براي خوشبختي انسان کافيست ،
به اميد آنکه هميشه در نگاهش باشي !!!!


<3‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:5 توسط ابراهیم عاشق |


خدایا
در این آشفته بازار
کمک کن
تا دلم بلرزد
به نگاهی که بیارزد...

الهی آمین

نگاره: ‏خدایا
در این آشفته بازار
کمک کن
تا دلم بلرزد
به نگاهی که بیارزد...

الهی آمین <3‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:3 توسط ابراهیم عاشق |


چقد سخته بخوای بی تفاوت نسبت به کسی باشی ،
که عجیب ترین حس دنیا رو باهاش تجربه کردی !!!


نگاره: ‏چقد سخته بخوای بی تفاوت نسبت به کسی باشی ،
که عجیب ترین حس دنیا رو باهاش تجربه کردی  !!!

:(‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:2 توسط ابراهیم عاشق |


غــم که نوشتن ندارد نفوذ می کند در استخوان هایت…
جاسوس می شود در قــلبتـــ
آرام آرام از چشم هایت میریزد بیرون…
نگاره: ‏غــم که نوشتن ندارد نفوذ می کند در استخوان هایت…
جاسوس می شود در قــلبتـــ
آرام آرام از چشم هایت میریزد بیرون…

;'(‏

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 13:1 توسط ابراهیم عاشق |


 
 
خیلی از آدم هایی که دوست دارن با شما باشند ؛
از روی علاقه به شما نیست ،

صرفاً به خاطر این که چشم ندارند شما را با کسِ دیگری ببینند !

آن زمانیکه مطمئن شدند تنها هستید
تنهایتان می گذارند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 11:0 توسط ابراهیم عاشق |



به اخر خط رسیده بودم باید بهش ثابت میکردم که دوستش دارم
 خیلی عصبانی بودم گفت اگر

دوستم داری رگتو بزن گفتم مرگ و زندگی دست خداست
 گفت دیدی دوستم نداری خیلی
بهم برخورد تیغ را برداشتم و رگمو زدم
وقتی تو اغوش گرمش جان میدادم اروم زیر لب گفت


 اگر دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 10:27 توسط ابراهیم عاشق |


هیــس دلکم !

کــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو

بی صـــــدا تــــر بـــشــــکــــن

آهــــســــتـــ ـه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر

مـــمــــکــن است بــــیـــدار شــــود

وجــــــــدان نــــــداشتــــ ــه اش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 21:58 توسط ابراهیم عاشق |


من..

در تکاپوی با تو بودن

    خودم را یافتم

اما افسوس که بی تو

شدم....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 21:0 توسط ابراهیم عاشق |


چوب خطهاي انتظار من

به شمارش ريلهاي راه آهني است

        كه مرا از تو دور كرده است

اينجا آغاز مسير با تو بودن

        و پايان از تو گفتن بود

هنوز باد بوي تو را مي

         در اين ايستگاه متروكه

كجايي كه اين روزها دستانم

           از كرختي بي تو بودن

سخت خشكيده است.



+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 20:59 توسط ابراهیم عاشق |


شاید قشنگییه تنهایی به این باشه که ادم تنهاست نه به اینم نیست ادم ا بعضی وقتها تنها نیستن اما ادعا تنهایی دارن این خیلی عجیبه مثل من   نه من تنهاییم بیشتر بخاطر دوست داشتنه اخه من وقتی عاشقه یکی میشم دیگه خیلی می خوامش... اما واسه ادما خواستن مهم نیست اونا فقط میخوان باهات خوش باشن اما نمیدونن اون ادمی که نشسته روبروش به اندازه یه دریا تنهاست وبه اندازه یه قطره محتاجه محبت 

تنهایی قشنگه اما بازم قشنگه

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 20:55 توسط ابراهیم عاشق |


خدای من خداییست كه ....
اگر سرش فریاد كشیدم ؛
به جای اینكه با مشت به دهانم بزند ،
با انگشتان مهربانش نوازشم می كند ....
و می گوید : میدانم جز من كسی نداری ... !!!



 

قـــول داده ام...
هنگـــام شنیـدن نامـت بی خیــال باشـم...!
از ایـن قـــول در گــــذر...!
چـرا کــه با شنیـدن نامــت صبــــــر ایــــوب را کــم دارم
بــرای فریــاد نـزدن...


خدایا

دستهایت را زیر تنهاییم ستون کن

 

من از آوارگی میترسم


خدایااااااااا صدایم را می شنوی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 20:54 توسط ابراهیم عاشق |